ناهار خورده و نخورده لباس پوشیدم. مادر گفت کجا؟ با هول و هراس پرسید اینرا. گفتم میروم سری به خانه بزنم و برگردم. راه افتادم و در مسیر، در تمام طول راه، از خودم میپرسیدم کجا میروم؟ سری به خانه بزنم؟ گور پدر خانه اصلا. آمدم و نشستم روی نیمکت سرد و سخت مظفر. نشستم و حتی دیگر بخت و اقبال را هم لعن و نفرین نکردم. نشستم و خیره شدم به دیوار سفید رو بهرو. به نقطهای نامعلوم. به هیچ. یلداست امشب. بلندترین شب سال.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی